به دستنوشته hadi نوشته شده توسط shabzadeh خوش آمدید.
هرچقدر هم كه زندگي تلخ باشد باز هم خدا هست
حيرت
يکشنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1387 ساعت 22:47
نيمه هاي شب است
و مي شنوم ماشين ها دور مي شوند
هر راننده به چيزي فكر مي كند
يكي به دوره ي كودكي
يكي به شادكامي روزهايي كه در پي يكديگر برق مي زدند
يكي به باتري كوچكي در قلبش.
سوسك بچه اي دم درگاهي ايستاده
و شاخك ها تيزكرده در من نگاه مي كند
و نمي داند
پيش تر بيايد يا برگردد
به چراغ و خودكارم
به سفيدي كاغذ ها نگاه مي كند
بر مي گردد
و به تاريكي مي رود
چه سعادت شيريني است زندگي
اگر آدمي از حيرت به زباله اي بر نمي گشت.
شمس لنگرودي
بيا مهدي
شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1387 ساعت 18:42
اگر تو بيايي دلهايمان بهاري مي شود.
زمستان سخت و تاريك از دلهايمان رخت خواهد بست.
تا به كي انتظار؟
بيا مهدي شب هجران سحر كن...

آدمك
چهارشنبه بيست و سوم مرداد ماه 1387 ساعت 18:13
آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنـــد
آن خــدایی که بزرگش خوانـدی
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخنــــد
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخنــــد
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خــدا آخر دنـــیاســت بخنــــد!!!
من چه مي دانستم
چهارشنبه شانزدهم مرداد ماه 1387 ساعت 19:23
من گمان می کردم
دوستی, چهار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
من چه می دانستم!!!
خط
سه شنبه هشتم مرداد ماه 1387 ساعت 20:00
در اين خطي كه تا پايان بي خطي!
مرا خطاط خطاطان پديد آورد خط خطي!!!
راه
يکشنبه سي ام تير ماه 1387 ساعت 22:29
بايد اين راه را مي رفتم
قسمت اين بود كه اين راه را بروم.
يك راه هميشگي براي مقصدي جديد
مقصدي جديد و آشنا
مثل چرخاندن لقمه دور سر..
بايد اين راه را مي رفتم
قسمت اين بود كه اين راه را بروم!!!
......................................................
همش مي خوام مسيرمو عوض كنم
يه مسير پر پيچ و خم و اشتباه
اما تو نميذاري
ممنونم پروردگارا
آخر دنيا
جمعه بيست و يکم تير ماه 1387 ساعت 21:03
سالهاست كه با ترانه اي به خواب مي روم
و بغض راه گلويم را مي بندد.
نمي دانم چه بايد بنويسم؟
و با كدامين خاطره شب را تا طلوع صبح به پا دارم.
..........................................
اين جا آخر دنياست
اينجا آخر دنياست
لبخندها را كمرنگ مي بينم
و از لبهاي انسانها خون جاريست!
ولي چشمان من آخر چرا اينگونه گرديده؟!!!
رنگ
دوشنبه دهم تير ماه 1387 ساعت 23:22
رنگ زرد رنگ غمه
رنگ تلخ ماتمه
مثل خاكستريه
غروباي عالمه.
رنگ سبز بهاريه
رنگ عشق و جاريه
اما مشكي واسه من رنگ گريه زاريه...!!!
.....................
مثل پيراهن دشت
گلاي خوش بر و نقش
رنگ گل شمعدونيا
سفيد و سرخ و بنفش
آبي آسموني
رنگي از مهربوني
اما مشكي واسه من رنگ بي همزبوني
آره مشكي واسه من رنگ بي همزبوني...!!!
هواي تازه!
پنج شنبه ششم تير ماه 1387 ساعت 22:40
پنجره را باز كردم
تا هواي غربتم تازه شود
اطاقم از حشراتي پر شد
كه دور قلمم مي گشتند!!!
ميلاد تهراني
مزاح با مادر
چهارشنبه پنجم تير ماه 1387 ساعت 18:50
كسي كه گوش مرا مي كشيد, مادر بود
كسي كه در بغلم مي لميد, مادر بود.
كسي كه آب به قنداقه بست, من بودم
كسي كه زحمت شستن كشيد, مادر بود
كسي كه چهره ي من مي نواخت با سيلي
اگر ز بنده صدا مي شنيد, مادر بود
كسي كه شير برايم خريد, بابا بود
كسي كه شير مرا سركشيد, مادر بود
كسي كه در عوض پروراندن بنده
فقط به تيپ خودش مي رسيد, مادر بود
كسي كه نيمه شب از جيغ و جار بي وقتم
خطوط چهره به هم مي كشيد, مادر بود...
تمام آنچه كه گفتم مزاح و شوخي بود
چرا كه سوژه ي شعر جديد مادر بود
كسي كه خلد برين را بدون سرقفلي
زمحضر ايزد خريد, مادر بود
رضا رفيع
روز زن مبارك
دوشنبه سوم تير ماه 1387 ساعت 20:58
ولادت حضرت فاطمه ي زهرا و روز زن روبه همه ي دوستاي گلم تبريك ميگم.
....................................................
مادر عزيزتراز جانم روزت مبارك
صندلي
يکشنبه دوم تير ماه 1387 ساعت 18:45
دستور بده كه صندلي را بكشند
دستور بده كه صندلي را بكشند
ما منت مرگ را نخواهيم كشيد
دستور بده كه صندلي را بكشند!
جليل صفربيگي
قلم توتم من است
پنج شنبه سي ام خرداد ماه 1387 ساعت 20:24
قلم توتم من است، توتم ماست، به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش ميچکد سوگند، به رشحه خوني که از زبانش ميتراود سوگند، به ضجههاي دردي که از سينه اش برميآيد سوگند... که توتم مقدسم را نميفروشم، نميکشم، گوشت و خونش را نميخورم، به دست زورش تسليم نميکنم، به کيسه زرش نميبخشم، به سرانگشت تزويرش نميسپارم، دستم را قلم ميکنم و قلمم را از دست نميگذارم، چشمهايم را کور ميکنم، گوشهايم را کر ميکنم، پاهايم را ميشکنم، انگشتانم را بند بند ميبرم، سينهام را ميشکافم، قلبم را ميکشم، حتي زبانم را ميبرم و لبم را ميدوزم...اما قلمم را به بيگانه نميفروشم .
قلم توتم من است،امانت روح القدس من است، وديعه مريم پاک من است، صليب مقدس من است، در وفاي او، اسير قيصر نميشوم، زرخريد يهود نميشوم، تسليم فريسيان نميشوم. بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم به صليبم کشند، به چهارميخم کوبند، تا او که استوانه ي حياتم بوده است، صليب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد، تا خدا ببيند که به نامجويي، بر قلم بالا نرفتهام، تا خلق بداند که به کامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشتهام. تا زور بداند، زر بداند و تزوير بداند کهامانت خدا را، فرعونيان نميتوانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نميتوانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نميتوانند از من ربود... قلم زبان خداست، قلمامانت آدم است، قلم وديعه عشق است، هرکسي توتميدارد. و قلم توتم من است.
دکتر علی شریعتی
برگشت
چهارشنبه بيست و نهم خرداد ماه 1387 ساعت 18:52
از تو اثري نيست
اين نامه را براي خودم مي نويسم
چرا كه خوب مي دانم
به زودي برگشت خواهد خورد!!!
ميلاد تهراني
گل نيلوفر
سه شنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1387 ساعت 20:38
لالايي گريه ي بارون
تو اين گلخونه ي ويرون
بريز نم نم. ببار آروم
رو ياس تازه ي گلدون
لالا نازك مثل پونه
لالا دلگير و بي خونه
گل من تشنه و تنها
اسير اين بيابونه
لالا لالا دلم تنگه
لالايي گريه كن بارون
لالا لالا ببار آروم
لالايي با دل پر خون...
لالا فانوس چشم او
گل نیلوفر من شو
بمون ای خورشید سرگردون
چراغ آخر من شو ...
لالایی باد سرگردون
لالایی باغ ویرونم
لالایی لاله ی غمگین
لالایی بید مجنونم
تواین بی آب و آبادی
توی این ویرونه ی تنها
بخواب آهسته آهسته
گل نیلوفر زیبا ....
بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم
دوشنبه بيست و هفتم خرداد ماه 1387 ساعت 16:43
ديگر نگاه هيچ كس بخار پنجره ات را پاك نخواهد كرد...
چشمان تو چه دارد كه به شب بگويد...
شب از من خاليست...
شب از من و تصوير پروانه ها خاليست...
زنده ياد نادر ابراهيمي
گفتم خدافظ
جمعه بيست و چهارم خرداد ماه 1387 ساعت 20:57
گفتي خدافظ
گفتم خدافظ
گفتي پشيموني؟
گفتم كه هرگز!
.........................................
بنويس مهلت موندن يه نفس بود.
سهم من از همه دنيا يه قفس بود...
مرگ..
شنبه هجدهم خرداد ماه 1387 ساعت 22:49
چترش را باز كرد
و مرا
از برهوت برد.
ديگر هرگز
در باران خيس نشدم...
سيد ضياء الدين شفيعي
لاله هاي زهرايي
جمعه هفدهم خرداد ماه 1387 ساعت 20:32
حضرت زهرا دلش از ياس بود
قطره هاي اشكش از الماس بود .
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مي چكانيد اشك حيدر را به چاه ...
گريه آري، گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن ...
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاك
ريخت بر روي گل خورشيد، خاك
مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست....
احمد عزيزي
.........................................
شهادت حضرت فاطمه زهرا تسليت باد.

مرگ تدريجي يك رويا
پنج شنبه شانزدهم خرداد ماه 1387 ساعت 19:30
چشام بسته اس
جهانم شكل خوابه
عذابه
اضطرابه...
روبه روم
ديواري از مه
ديواري از سنگ...
بگو, بيهوده نيست
فاصله ي آب و سراب
بگو سپيدي كاغذ بيهوده نيست
بگو از كوچ پراكنده فقط كابوس و تنهايي...
بگو خواب بود هرچي كه ديدم
افسانه بود هرچي شنيدم
نگاه كن شوق دل زدن به دريا
برام شد مرگ تدريجي رويا
مرگ تدريجي رويا.....
يغما گلرويي